خدمات روانشناسی

 

آیا تا به حال برایتان اتفاق افتاده است که دردی داشته باشید و علت آن را ندانید. از این دکتر به آن دکتر رفته‌اید هزار جور آزمایش داده‌اید و کسی علت درد و بیماریتان را تشخیص ندهد؟ روزها در بیمارستان بمانید و کسی جواب درستی به شما ندهد؟ ترسیده‌اید؟ نور امید در دلتان خاموش شده است؟ راه برایتان ناهموار و تاریک شده اما کسی از راه رسیده و دستتان را با مهر گرفته است؟ اگر در این مسیر تنها بودید چه می شد؟ اگر دستی به سویتان دراز نمی‌شد؟ اگر قدم‌هایتان را تنها طی می‌کردید؟ از روزهایی می‌گویم که یک لبخند، یک گوش برای شنیدن یا کلمه‌ای برای دلگرمی، توانسته تفاوتی عظیم در زندگیمان ایجاد کند.

من “روشن” هستم که در دل تاریکی و در شهری پر از هیاهو دنیا آمدم.

خانه‌ی ما سرد و تاریک و غبار گرفته بود اما؛ مادرم آخ مادرم، همچون نسیمی به زندگی ما می‌وزید.

روزی از همان روز‌ها پدرم رفت. دیگر نبود. باد پدرم را برد و من چقدر باد را دوست دارم. پدرم وقتی بود پول‌های مادرم را می‌گرفت و هر روز ما را کتک می‌زد. وقتی رفت ما در آرامش ماندیم و مادرم در آسایش.

در مدرسه و کلاس درس بی‌قرار بودم. معلمم دائم می‌گفت اون صندلی میخ نداره‌ها. نمی‌توانستم تا زنگ تفریح برای بیرون رفتن صبر کنم، دائم با بچه‌ها دعوا می‌کردم . در آخر سال بچه‌ها خواندن و نوشتن یاد گرفته بودند، پس من چرا نه می‌توانستم درست بخوانم و نه درست بنویسم من از دیگران جدا افتاده بودم.  با چیزی در درونم مبارزه می‌کردم که بقیه نمی توانستند ببینند.

سال دوم همه چیز بدتر شد، اینقدر بدتر که دو سال پشت هم در کلاس دوم ماندم. تنها جایی که آرام بودم کلاس تاتر بود. آنجا آرام بودم و با کسی دعوا نمی‌کردم. هر کاری که به عهده‌ام گذاشته می‌شد انجام می‌دادم. جرقه زده شد معلمم چیزی فهمید که کسی تا آن روز نمی‌دانست. دنیای من بعد از آن رنگی شد. مرا به جایی معرفی کردند که نه فقط با چشم‌هایشان بلکه؛ با قلبشان هم می‌دیدند.

هر هفته مرا به مکان‌های مختلفی می‌بردند مثلا؛ پیش پزشک روانشناسی می‌رفتم که با من بازی می‌کرد و دکتری دیگر که برایم دارو‌هایی نوشت و من هر روز برای خوردنش به مرکز می‌رفتم.

ورق زندگی‌ام برگشته بود. روزها در خانه و مدرسه تمرین می‌کردم. بعد از آن روز در دلم نوری روشن است که می‌دانم تا همیشه با من می ماند و جهان اطرافم را روشن می‌کند زیرا که صدای مهربانی سکوت است.